سلام...

فراخوان جشنواره " تو بودی و خورشید نبود" را در آدرس وبلاگ ذیل بخوانید...

(بانوان اهل قلم استان قم) 

http://banooyeghalam93.persianblog.ir/

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930821000143

 

 


برچسب‌ها: جشنواره, زینب, س, فراخوان, وبلاگ
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در پنجشنبه 22 آبان1393 و ساعت 17:35 |

سلام...

- از دیشب چادر اسیری بر دشت کربلا کشیده شد...

- روضه های کربلا برای اهل قلم خصوصا کسانی که تصویری فکر می کنند سخت تر است... 

- اولین بار مقتل در مسجد امام حسن عسگری.ع. ( مسجدی که به دستور خود حضرت ساخته شده است) خوانده شد ، بخش شهادت حضرت خیلی دردناک بود...خیلی...

- همیشه بعضی از مناسبتها را روایتی می گویند مثل شهادت یا رحلت حضرت زینب .س. ... واقعا این همه مصیبت دیدن آن هم یک تنه بار آن غم عظیم را به دوش کشیدن قلب می خواهد که تحملش کنی...قلب بانوی صبور کربلا زیر بار این همه مصیبت ... 

- خواهری که برای برادرش بهترین ها را خواست : غم زینب برا تو / تموم غمها برا من- علی اکبر برا تو /ناله لیلا برا من/ پاره پیرهن برا تو/ رنج اسارت برا من- علی اصغر برا تو/ رباب مضطر برا من - لب خنجر برا تو/ بوسه به حنجر برا من- سنگ اینجا برا تو / سنگهای کوفه برا من- قمر آل محمد برا تو / این همه اختر برا من-  غربت امامت برا تو/ حفظ رسالت مال من- پر پرواز برا تو / پر بسته برا من-زخم غارت برا تو / زخم جسارت برا من-  غریب مادر حسین.ع. جان!

هرچه مانده برا من/ گوش پاره برا من / گریه ونالهء مانده برا من / روی نیلی برا من/ طفل سه ساله برا من ....

- امان از دل زینب.س...


برچسب‌ها: عاشورا, زینب, س, حسین, ع
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در چهارشنبه 14 آبان1393 و ساعت 20:10 |
سلام...

روی دستش "پسرش" رفت ولی "قولش نه"
نیزه ها تا "جگرش" رفت ولی "قولش نه"

این چه خورشید غریبی است که با حال نزار
پای "نعش قمرش" رفت ولی "قولش نه"

شیر مردی که در آن واقعه "هفتاد و دو" بار
دست غم بر "کمرش" رفت ولی "قولش نه"

هر کجا می نگری "نام حسین است و حسین"
ای دمش گرم "سرش" رفت ولی "قولش نه" ...


برچسب‌ها: کربلا, امام حسین, ع, هفتادو دو, قول
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در دوشنبه 5 آبان1393 و ساعت 23:38 |
سلام...

سریال رهایی با همه اشکالات وارده سریال خوب و جذابی بود.

سریال زخم هم با اینکه از داستانهای نخ نما استفاده کرده اما خوب و قابل تحمل است.

سریال پازل تازه شروع شده، شروع خوبی داشت ...کیانیان مثل همیشه جدی و قابل تقدیر است... فقط نمیدانم چرا این ابزارآلات مدرن تو سریالهای ایرانی جواب نمیده! بقول یکی از دوستان اگر همین مدرن بودن دفتر کیانیان را در سریال پلیسی خارجی میدیدیم چقدر جذاب بنظر می رسید...

 


برچسب‌ها: زخم, رهایی, پازل
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در دوشنبه 28 مهر1393 و ساعت 21:32 |

سلام...

عید بزرگ و پر برکت غدیر بر همه مسلمانان خصوصا شیعیان مبارک...

ديديم در غدير که دنيا به جز علي 
آيينه‌اي براي پيامبر نداشته است 


برچسب‌ها: غدیر, علی, ع, پیامبر, عید
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در یکشنبه 20 مهر1393 و ساعت 15:38 |
برگرفته از سایت:

نتيجه روضه خواندن (آيت الله مرعشى نجفى)
حضرت حجت الاسلام و المسلمين آقاى محمود مرعشى نجفى فرزند مرحوم حضرت آيت الله مرعشى نجفى (رح) نقل كردند كه يك روز به والد مرحوم عرض كردم : يكى از خاطرات زندگى خود را برايم تعريف كنيد فرمود: در زمان سابق كه قم به اين صورت وسعت نداشت و وسيله نقليه هم مثل امروز نبود، يك شب مرا به مجلس عقد دعوت كردند. پس از انجام عقد كه در محله (چوب شور) بود من تنها به سوى منزل مى آمدم در حالى كه كوچه ها پر برف و خلوت بود ناگهان در سر يك كوچه مردى كه مست بود راه را بر من بست و گفت :
سيد بايد يك روضه در اين مكان برايم بخوانى ! من گفتم : روضه را بايد روى صندلى خواند اين جا كه صندلى نيست يك مرتبه خم شد و گفت : اين هم صندلى ، بنشين روضه را بخوان و بهانه نياور! من ناچار روى پشت او نشسته روضه اى خواندم . سپس گفت : من بايد تو را به منزلت برسانم ، همراه من تا درب منزل آمد، آن وقت مرا شناخت . پس از آن توبه كرده و از كارهاى نامشروع دست كشيد و يك نفر مومن متعبد و متقى شد به طورى كه دائما در صف اول نماز جماعت حاضر مى شد.
اين از بركت (سفينه النجاه) حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) بود. از بعضى دوستان كه آن مرد را مى شناختند شنيدم كه او را آقاى شتردار مى گفتند (103))

* وقتی مطلبی می خوانیم نام روایت کننده که می آید باورپذیر بودنش برایمان راحتتر است تا یک روایت بی نام و نشان... چندصباحی است برای آقای شتردار حتی شده یک سوره کوچک می‌خوانم... 

* من همیشه حربن ریاحی را بخاطر شجاعتش دوست داشتم... هیچ وقت هم با شخصیت مختار همذات پنداری نکردم...

*سینما دروغ است...خدا کند "خانه دوست" اصلی را گم نکنیم ... 

*همیشه شرایط برای نگارش، مزه قلم و نگاه شیرین نیست... سکانس‌طلایی، سکانس‌های خاکستری هم دارد...


برچسب‌ها: سکانس طلایی, خاکستری, قلم, حربن ریاحی
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در جمعه 18 مهر1393 و ساعت 10:40 |

سلام... 

نمی‌دانم چرا روز عرفه یاد شخصی افتادم که اصلا هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و حتی نمیدانم الان زنده است یا نه... البته فکر نکنم زنده باشد ...شاید بقول قدیمی‌ها طلب مغفرت می‌خواسته... قبل از اینکه داستانی را که سالها در ذهنم نقش بسته تعریف کنم از روز عرفه میگویم که روز خوبی بود. سخنران می‌گفت نحوه دعا کردنمان را درست کنیم ... خدا خودش از همه چیز خبر دارد پس توجیه و توضیح نده درست با خدا صحبت کن... خدایا خودت می‌دانی که ........

و حالا داستان! زمانی که نوجوان بودم، در ایام روضه خوانی، روضه که شروع می شد پیرزنی با قد و بالای کوتاه و ظاهری شوریده و چادری رنگی که روی زمین کشیده می‌شد وارد حیاط می‌شد و گوشه‌ای می‌نشست و همیشه تبرکی اضافه‌تر بر می‌داشت و با اتمام روضه هم زود می‌رفت. چشمان روشن و صورت گرد و سفیدش را به یاد دارم با هیچ کسی حرف نمی‌زد و گاهی به اطرافیان غرولندی می‌کرد و می‌رفت... از ظاهرش معلوم بود در جوانی زیبا بوده ... می‌گفتند در جوانی راه خوبی را نرفته بوده و به خوبی شهرت نداشته ...اما یادم می آید آن زمان به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که آمده توبه کند...

اسمش.... بود. او که تلخی دوران شیرین جوانیش را در گره ابروان و عصبیت رفتاریش می‌توانستی ببینی...

خدا رحمتش کند، شاید او هم مثل ما نیاز به آمرزش داشته باشد ...

 


برچسب‌ها: شیرین, توبه, عرفه, صفر, ماه
+ نوشته شده توسط مرضیه وزیری مقدم در دوشنبه 14 مهر1393 و ساعت 0:7 |